در شهری دور افتاده خانواده فقیری زندگی می کردند.پدر خانواده ازاینکه دخترش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بودچون همان مقدار پول هم به سختی به دست می آمددخترک با کاغذ کادویک جعبه را بسته بندی کرده وآن را زیر درخت کریسمس گذاشت.صبح روز بعد دخترک جعبه را پیش پدرش بردو گفت بابا این هدیه من است پدر جعبه را گرفت وآن را باز کرد (داخل جعبه خالی بود )پدر با عصبانیت فریاد زد (مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری )اشک از چشمان دختر سرازیر شد وبا اندوه گفت :بابا جان من پول نداشتم در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.چهره پدر از شرمندگی سرخ شددخترش را بغل کرد واو را غرق بوسه کرد…