من شنگول ومنگول بی عاطفه ام
بعضی وقتها یه کارایی می کنم که یاد داستان شنگول ومنگول می افتم.نمی دونم چه جوری بگم خیلی وقتها برای اینکه کسی رو دوست داشته باشم بیچاره رو مجبور می کنم هزار بار اعتماد منو به خودش جلب کنه یعنی هزار بار دستاشو از لای در نشون بد ه تا یه وقت آقا گرگه یا خانم گرگه نباشه .بعدم دست آخر یا اون بیچاره خسته می شه یامن .حالا راستش بگین چقد این اتفاق برای شما افتاده ؟مثلا می گم :ا اگه گرگ نیستی پس چرا دستات مثل مامان من سفید نیست یا چرا قلبت مثل…نیست چرا کارات مثل…نیستواینجوریه که لحظات زیبا از بین میره بعد دیگه همه چیز فدای ناباوری وترس میشه.بعد این ترسه که همیشه با ناباوری به همه چیز نگاه می کنه و زندگی ما رو تو دستاش میگیره و اصلانمی ذاره که ما از منطقه امن خودمون خارج بشیم.اشکال ما انسانها میدونین چیه؟ اون وقت که باید بمونیم برای یه چیزی یا کسی از خودمون مایه بذاریم جا می زنیم وفرار می کنیم .انگار یکی محکم چشمامون رو میبنده …گاهی بهتره به دوستان یااعضای خانوادمون اجازه بدیم بدون اینکه بلیط تهیه کنند به قلب ما راه پیدا کنندواونها رو باور کنیم یه کمی کمتر منطقی باشیم .باشه؟ باور کنید عشق جاری میشه وهیچ وقت با ناباوری به چیزی نگاه نمی کنه بذار تو همه چیز عشق درونت اولین تصمیم گیرنده باشه .باشه؟
نوشته ای از لاله